........................................................................................
...............................................................................................................
............................................................................................................................
تو اسمون قلبم خدا خودش نوشته یه لحظه باتو بودن بالا تر از بهشته
میگن اون قدیم قدیم ها یه پسر شیطونی سنگ میزنه یه پای یه دختری.
دخترک بیچاره میفته رو زمین وهای های گریه میکنه ولی پسره وچند تا ازدوستهاش میرن بالا سرش ومیخندن یهو یه پری کوچولو خوشگل میاد دست دختره رو میگیره وبلندش میکنه بعدشم حسابی پسره رو دعوا میکنه تو همون لحظه چشم پسر به پری وچشم دختر به پسر میفته عشقی تو قلب هر دو بوجود میاد
روزها میگذره پری مهربون از اون شهرو دیار میره و پسر کوچولو که تو انتظارش بود ازغم میسوزه دخترکم که طاقت عذاب عشقش رو نداشت میزنه به دشت وصحرا که لیلی رو به مجنونش بر گردونه تو یه شهر غریب خسته وتنها گریون وگشنه میشینه و سراغ پری رومیگیره ولی هیچکی ازش خبر نداشت یهو داروغه شهر میاد میگه هوشیار که شاهزاده فلان شهر مرده و بنا به دستور حاکم چند تا از شما باید با ما بیاین وهریکی نیاد رو مالیاش اضافه میشه مردم میگن ای داد وبیداد نمیشه وخبر میاد که اب وغذا تو راه کارون مجانی واز هر خونواده ای حداقل یکی باید بیاد.یه پیرزن که نزدیک دخترک بود شروع میکنه به دعا کردن که ای خدا خودت یه گشایشی تو حال من بکن.دختره به پیرزن میگه چی شد مگه مادر؟
پیرزن میگه دخترم من تو دنیا فقط یه پسر معلول دارم که نمیتونه این راه رو بره اگر هم من برم ازگشنگی میمیره
دختره دلش به حال پیرزن میسوزه وباخودش فکر میکنه تو این راه اب وغذاهم دارم وشاید به شهری بریم که پری عشق من اونجا باشه واسه همین به پیرزن میگه حاضره جای اون بره .پیرزنم خدارو شکر میکنه وبه دختره میگه من به خدا خیلی نزدیکم تو عمری که ازش گرفتم هر چند که چیز زیادی نخواستم ولی هر چی خواستم بهم داده.دختره که باخودش فکر میکرده اگه اینطریه پس چرا وضع ات اینجوریه ههمینجوری میگه پس از خدا بخواه من به ارزوم برسم پیرزنم دعاش میکنه وبعد چند ساعت کاروان راه میفته توی راه ناگهان دختر یادش میاد همیشه بزرگترین ارزوش این بوده که عشقش اون رو دوست داشته باشه واشتباه کرده بااین فکر ها خنده اش میگیره وبا خوش میگه ای بابا اگه اون راست میگفت الان اوضاعش اونجوری نبود
یخورده که میگذره توی همون راه بایه جوون نقاش اشنا میشه جوونه لاف میزنه که خدابیامرزتش من با شاهزاده خیلی دوست بودم وازین حرف ها دختره هم ازش میخواهد نقاشی اون شاهزاده رو بکشه وقتی به شهر پرنس مرده نزدیک میشن نقاشم نقاشی اش تموم شده بوددختره یه نگاه به نقاشی میندازه واز هوش میره.نقاشه که تو این مدت به دختر علاقه مند شده میگه:بابامن چاخان گفتم فقط یه بار از دور دیدیم این شاهزاده رو دختره بهوش میاد ولی وقتی میبینه تو شهر خودشه میفهمه حدسش درست بوده وپرنس اون شهر که معروف نبود همون عشفه گوشه گیر خودشه دوباره از حال میره صبح روز بعد میبینه کنار نقاشه و پیش یه رودخونه نشستن وقتی همه چیز رو یادش میاد گریون میره به قبرستان وباحالی وخیم قبر اونی که دوستش داشت رو پیدا میکنه دو تا خدمتکار میگفتن خدا ذلیل کنه دختره رو که گذاشت ورفت تا ولیعهد ما دغ مرگ بشه دختر خواست بگه اونها نباید راجع به اون پری مهربون اونجوری حرف بزنن ولی نای براش نمونده بود واسه همین یه گوشه میشینه ویکی از خدمتکارها میگه :این همون عکسی که گفت بعد از مرگش بالای قبرش بزاری؟
اون خدمتکار میگه اره وکاغذ کوچیکی رو کنار قبر میزاره وهر دو بدون توجه به دختر پامیشن ومیرن بعد رفتنشون دخترک با تعجب به نقاشی کوچیک خودش نگاه میکنه
(دور از جونش ایشالله ولی چون قول دادم این رو تقدیم میکنم به مهسا عزیزمو....
)
به نام دوست داشتنی ترین دوست داشتنی ها

بهم خندیدی دستت رو دادی تو دستهام و بهم گفتی: بلند شو
با اینکه خیلی دردم اومده بود با اینکه می خواستم گریه کنم اما دستهات رو گرفتم و پاشدم
گفتی میای بریم تاب بازی؟ سرم رو تکون دادم و دوتایی با هم روی خرده سنگ های پارک دویدیم وقتی رو تاب بودم و تو هولم می دادی بهم گفتی: من هیچوقت هیچ دوستی نداشتم. تو دوست من میشی؟
اون روز نمی فهمیدم مگه میشه آدم هیچ دوستی نداشته باشه؟
ولی امروزمی فهمم. امروز که بزرگ شدم امروز که تنهایی تنها روبرو سفره عقد تو وعروست نشستم می فهمم خیلی بده هیچکی رو نداشته باشی که باهات دوست باشه امروز که دست دختری که دوستت داره تو دستاته غمگینی رو می فهمم و باید منو ببخشی ببخش که نمیتونم تحمل کنم و بله گفتنت رو ببینم نباید از اتاق عقد بیرون بیای نباید دنبالم بدویی نباید اسمم رو صدا کنی نباید جلو چشم این همه آدم گریه کنی واسه همینه که میگم برگرد برگرد پیش اونکه منتظرته برو و از حالا به بعد خوشبختی رو تجربه کن و واسه همینه که به دروغ میگم هیچوقت دوستت نداشتم چون می دونم الان گریه میکنی و بالاخره بر میگردی پیشش و واسه همین باید بزاری تو تنهایی خودم گم شم.
شایدم اشتباه می کنم چون هنوزم منتظر اون دستهام تا از زمین بلندم کنه و نزاره گریه کنم...........
نگاهم کرد نگاهش نکردم به رویم خندید اخم تحویلش دادم.
گفت دوستت دارم گفتم دروغ است گفت بگذار بمانم با خود گفتم "دلیلی برای خنده"
به او گفتم بمان او ماند در قلبم در روحم هر روز را با دوستت دارم شروع می کرد و من با در دل خندیدن گذشت و گذشت، خندیدن هایم از ذوق شد خوشحال بودم از اینکه دوستم دارد اما جوابم خاموشی بود روزی دیدم دوستش دارم روزی دیدم وجودم اوست اما نگفتم عاشقش شدم اما غرورم چه؟
اگر میگفتم جواب فلانی و فلانی را چه می دادم. کنارشان به عشق او می خندیدم روزی گفت خسته شدم اگر دوستم داری بگو اگر عشقم بی دلیل بود بروم. کاش جای دیگری می پرسیدی جلوی دوستم چرا؟ از سر ناچاری گفتم برو گریه کنان عقب عقب رفت.
در دل قربان اشک هایش که هر قطره اش وجودم بود می رفتم و در زبان می خندیم و میگفتم:من که می گفتم برو خودت ماندی.
هر کلمه ای که می گفتم او بیشتر گریه می کرد و دل من بیشتر پرپر می شد. خودم را لعنت می کردم که چه می گویی؟ اما باز هم می گفتم عشقم بیشر می گریست و انقدر دور شد که صدایم را نشنود وم ن و همراهم خنده کنان حرکت کردیم و در حالی که از خدا می خواستم دنبالش بروم تا آرامش کنم و بگویم من هم عاشقم. به اجبار بدش را می گفتم و خود را از عشقش فارغ میکردم.
دلم طاقت نیاورد همان شب در کوچه شان قدم گذاشتم تا یک بار هم که شده نگاهی از عشق تقدیمش کنم اما چشمم چه دید؟
نگاهم به چه نگاهی گره خورد گره طناب را از گردنش باز کردم و برای اولین بار بوسیدمش سرش شل شد و برای اولین بار روی شانه هایم ماند برای اولین بار در آغوش گرفتمش برای اولین بار سر روی سینه هایش گذاشتم و گریستم اما چه کنم که این اولین بار آخرین بار بود صبح بعد فهمیدم فقط منم که باید او را در گور بخوابانم وقتی در دست نوشته اش خواندم تو تنها کسم بودی و حالا که نیستی ماندم بی دلیل است.
بعضی اوقات ندونسته یه کارهایی میکنی که بد پشیمونت میکنه خیلی بد........
روز به روز بیشتر میشه سنگین تر و تحملش هم سخت تر میشه. دلش از یخه سخت سخته ولی اگه بگی عاشقی آب میشه اگر هم نگی همه چی رو نابود میکنه خرابی میاره داغونت میکنه و بالاخره یه روزی قطع میشه وقتی هم که قطع شد دیگه پاک نمیمونه وحتی اگه آرزوی آفتاب نکنی یه روزی میره و وقتی رفت تازه به خودت میای و میبینی جز خرابی چیزی برات نموند.
یه روز تو دل منم برف آومد برف منم پاک و خوشگل بود دوسش داشتم ولی نمیگفتم میترسیدم قلب یخی اش آب بشه میترسیدم بره و تنهام بزاره و اون بارید اونقدر که دیگه هیچی ازم نموند.
من هیچوقت آرزوی آفتاب نکردم ولی ابرها از قایم کردن خورشید خسته شدند برفی منم از کنار من بودن خسته و ناامید شد و رفت واسه همیشه رفت و من تو حسرت اینم که کاش فقط یه بار بهش میگفتم:
دوست دارم

که اشک از چشمهام در اومد اونم خندید و گفت خوشحاله که واسم مهم نبوده و رفت.رفت و من خندیدم اونقدر که همه دلشون برای من می سوخت همه بهم میگفتن طفلی قاطی کرده و من بهشون میخندیدم، به حدی که عصبی شدن و بردنم یه جا دیگه

یه جای خوب یه جا که همه مهربون بودند
یا گریه میکردند
یا میخندیدند
همشون هدف داشتند فقط یادشون رفته بود هدفشون چیه.
منم می خندیدم و به هدفی که یادم رفته بود فکر می کردم
همه چی خوب بود تا این که اومد و گفت ببخشمش و من خندیدم، گریه کرد و من خندیدم.
من خندیدم و اون رفت. رفت و برنگشت چند روز بعد یه خبر اومد ازهمه این ها خنده دارتر، مرد!
رفتیم سر قبرش همه گریه میکردند. یاد روزهایی افتادم که با گریه عشقش رو بهم ثابت میکرد
و من می خندیدم و میگفتم: باورت کردم، یاد روزهایی افتادم که با گریه میگفت دلش پیش یه کی دیگست و فقط جسمش پیش منه و من خندیدم و اون با خنده من رفت.
حالا حق دارم بخندم؟ اونی که اونقدر عاشقش بودم واسه عشقه کسی امروز حتی یه قدم براش جلو نیومد رفت! تو هم به من حق میدی نه؟ ولی نمیدونم اونهایی که اینجان چرا چپ چپ نگاهم میکنند، چه خنده دار اونها هیچکدوم نفهمیدن......................
گردبند پدرم رو به گردنش انداختم و سرم رو چرخوندم با دستهای گرمش صورتم رو برگردوند و گفت: میدونم دلت تنگ میشه ولی تا چندساعت دیگه منو تو تلوزیون میبینی جواب لبخندش رو باخنده ای کوتاه دادم و اون رفت. با چشمهای خودم دیدم آروم آروم وارد آسمون میشه و میره...........
آسمون آبی مثل یه دره میشه اوج ها پستی میشن گل ها توی دره......
چند بار جیغ زدم! و از خواب پریدم.
آره تلوزیون داشت نشونشون میداد چند ساعت بعد همه نرسیده به قزوین بالای یه دره بزرگ بودیم حرف زدن یادم رفته بود. نه باور نمیکنم. تو عمیق ترین نقطه دره یه چیزی برق زد، پایین رفتم خودش بود گردبند عزیزم و این یعنی وجود من از آسمون به زمین اومده تا آسمونی تر بشه گل ها رو تو دره ریختم وقتی اولین قطره اشک از گونه ام سرازیر شد تو فکر نفسی بودم که رفت و بعد از رفتنش موندن معنی نداشت.
*********
این رو برای تیم ملی جودو نوشتم که چند روز پیش چشم هاشون رو بستند تا چشمهایی همیشه غرق خون و انتظار بمونه رفتن به سمت اوج و با ناعدالتی تو دل پستی جون دادند من که از زندگی شون چیزی نمیدونم(این داستان فرضی بود)ولی کی میدونه چندتا گل به یادشون پرپر شده؟
کی بایدجواب قلب هایی که واسشون شکسته شده رو بده؟
و کی میتونه چشم هایی که چشم انتظارشون خیس شده رو بشماره و کی بلده مثل اونها پاک و آسمونی پرواز کنه؟
برای شادی روحشون صلوات
ماهی خودش رو به در و دیوار تنگ میزد طفلی از روزی که هم اتاقی اش رفته بود حال خوش نداشت...
یاد آخرین لحظه دیدار افتادم.....
بهم میگفت دوستم داره میگفت نبودم نبودشه، میگفت داره میره و من باید ببخشمش.
ولی من خندیدم و رفتم نه بخاطر اینکه دوستش نداشتم فقط چون نمیتونستم حرفش رو باور کنم
تااین که یه روز بعد یه سال بی خبری تازه وقتی که میخواستم به خودم بقبولونم که عشقی نبوده
و همه اش هوا و هوس بوده پام به یه سنگ گیر کرد.
سنگ قبری که طلوع مهرانگیز و غروب غم انگیزش مثل طلوع و غروب خورشید من بود و اسم مهتابی
عشقم روش حکاکی شده بود.
چشمهام رو باز کردم......
ماهی تموم کرده بود تیکه شکسته شده تنگ رو روی رگم کشیدم
مگه من از یه ماهی کمتر بودم؟

به نام خدایی که جوجو ها و پیشی ها رو یه اندازه دوست داره
واسه جوجو ها دونه میریختم، نازشون میکردم، اینقدر دوسشون داشتم که نگو
اونقدر که دیگه یادم میرفت پیشی ام رو نازی بدم براش تخم مرغ بدزدم 
تا اینکه یه روز پیش جوجو ها رفتم


اونروز خیلی پیشی رو دعوا کردم
ولی حالا بهش حق میدم میدونی اون یه دخمر بود، ما دخترها هم اینجوری هستیم دیگه
عصبانی مون کنند کار دستشون میدیم

پس تو هم الان حق داری دعوام کنی که چرا زیر پای دوست دخترت موز گذاشتم و اونم صورتش رفت هوا
ولی میگم از تجربه ام استفاده کن چون من اون روز هم جوجو هام و هم پیشی جونمو از دست دادم تو که جوجوت باهات قهره پس چرا میخوای پیشیت رو که از همه جوجو های دنیا بیشتر دوستت داره رو هم ازدست بدی

نونو منتظر نانا بود
بالاخره نانا اومد نونو محو تماشایه
دخمل محبوبش شد
نانا یه مای بی بی چیک چیک پوشیده بود یه پاپیون صورتی هم به موهاش
زده بود
یه لبخند زد و موهاشو از صورتش کنار زد
نونو نزدیکش اومد و دستاشو گرفت

نونو: تو هم خوشمل شدی جوجویه من

نانا لپاش سرخ شد
و سرشو پایین انداخت، نونو یه دسته گل از
تو شرتش درآورد

نانا خودشو میندازه تو بغل نونو

نونو دستشو پشت باسن نانا میذاره

نانا: نــــــــه من مَخوام پاک بمونم

نانا خودشو از بین دستای نونو بیرون میاره و به نونو پشت میکنه.
نانا: دسته گلاتو نمیخوام، خاطره هاتو نمیخوام
خودت که
بهتر میدونی که من فقط تو رو میخوام

نونو: گلای باغچه رو برات تک تکو از شاخه چیدم
ببین چقدر
جون میکنم که بهت بگم دوست دارم
بهت بگـــــــــــم دوســــــــــــــــــت
دااااااارم

نانا: مگه مال تو نبودم بگو از من چی میخواستی عاشق عشق تو
بودم
ولی هیچ وقت ندونستی

نونو: کجا دنبالت بگردم، کجا پیدات کنم آخه توی این شلوغی
شهر
تنها دلخوشیم تو هستی اینم از عاقبت من

نونو نانا رو برمیگردونه و دستاشو میگیره

نونو: جوجو تو بانمکی عشوه نیا باز الکی توی خوشگلا تکی عاشقمی ایول
هی گوگولی گوگولی گوگولی گوگولی اخماتو وا کن هی گوگولی گوگولی گوگولی گوگولی یه نگاه
به ما کن
نانا اشک شوق بر چشمانش جاری میشود
و بار دیگر خودشو در
آغوش نونو میبینید، روم به دیوار یهو صدای شیـــش میاد نونو لپاش سرخ شد

و در حالی که دست در دست هم داده بودند در زیر آفتاب تابان
قدم میزدند

نونو: لاستی موهات خیلی خوش حالته، چه شامپوی استفاده مَکنی؟
و نونو و نانا بار دیگر برای هم شدند دیدید که با کوچکترین
حرف ناراحت کننده ای ممکن است اتفاقات ناخوشایندی رخ دهد پس همین الان برو ازش
معذرت بخواه
